برای بستن ESC را بزنید

فریدا

اما او پرنده ای مجروح بود. و به همین دلیل با بچه های دیگر فرق داشت، و اغلب تنها بود. او درست در سنی که می توانست دنیایش را فراسوی قلمروی خانوادگی گسترش دهد و «دوست صمیمی» بیابد، ناگزیر بود در خانه بماند.

بامداد همیشه‌

 ساعت دو و نیم شب اول اوت سال دو هزار است. تنها در گوشه‌ی اتاق نشسته‌ام، نوری پریشان از کاسه‌ی وارونه‌ی چراغی کوچک قسمتی از من و اسباب خانه را در سکوت، یقین کرده است، و سایه‌ام هم در سایه‌ی اقراری اشیا مثل هیولایی کور گاه‌گاهی بر دیوار اتاق تکان می‌خورد.