برای بستن ESC را بزنید

سیر عشق

 ازدواج از نظر ربیع، نقطه اوج مسیری تهورآمیز به سوی صمیمیتِ مطلق است؛ درخواست ازدواج دارای تمام جذابیتی است که پریدن از پرتگاهی مرتقع با چشمان بسته دارد، به این امید و با این اطمینان که دیگری آن پایین باشد و ما را بگیرد.

خالکوب آشوویتس

لالی دارد خیلی لفتش می دهد. خالکوبی مردها به کنار، آسیب رساندن به تن دختران جوان هولناک است. لالی یک لحظه سرش را بلند می کند و نگاهی سریع می اندازد، مردی با کت سفیدرنگ را می بیند که آرام صف دختران را بالا می آید. 

لیدی ال

یادت باشد دخترم... تو سر دو بی اعتنایی... دست یافتنی نیستی... همیشه دور از دسترس باقی می‌مانی... الهه‌ای هستی که به تنهایی در المپ خودت نشسته‌اس ... هیچ کس نباید پیشت به خود جرأت و جسارت بدهد... فقط باید از دور ترا ببینند و به احترام ستایشت کنند... 

مردن

 می‌خواست خوشبخت باشد، یا دست‌کم سرمست. ناگهان، به‌گونه‌ای کاملا نامنتظر، حسی نو در درونش سربرداشت؛ حسی که معجزه‌آسا برایش رهایی به ارمغان می‌آورد: این‌که در این لحظه برای خودکشی به تصمیمی خاص نیاز نداشت.

بلندی های بادگیر

با خود می‌اندیشم: ای مرد بدبخت! تو نیز مانند سایر همنوعانت قلبی در سینه‌ات می‌تپد و اعصابی داری که در برابر غم‌ها و شادی‌ها حساسیت نشان می‌دهد. چرا بیهوده سعی می‌کنی عکس العمل قلب اعصابت را از شنیدن خبر این فاجعه پنهان داری؟