برای بستن ESC را بزنید

آی بی کلاه، آی با کلاه

محله‌ای نوساز در حاشیه‌ی شهر. صحنه‌، محوطه‌ایست که از تلاقی چند کوچه به وجود آمده. خانه‌ها همه تازه‌ساز است و خوش‌نما. طرف راست صحنه، خانه‌ای‌ست متروک و قدیمی با در و پیکر زمخت و دیوارهای خشتی. بیشتر پنجره‌های این خانه تخته‌کوب شده است.

خاکستر گرم

دلم می‌خواست بدانم آیا واقعا چیزی به نام دوستی وجود دارد؟ مقصود فرصت‌طلبی لذت‌بخش دو نفر نیست که می‌بینند درباره بعضی چیزها در بعضی زمان‌های زندگیشان همعقیده‌اند، یا در کارهای خطیر و امیالشان شریکند.

بینایی

 باهوش ها را می توانیم به خدمت درآوریم، اما افراد خیلی باهوش، حتی اگر در کنار ما هم باشند، ذاتا خطرناک هستند، دست خودشان نیست، جالب تر این جاست که با هر عملی به ما می گویند که باید مراقبشان باشیم.

کیمیاگر

جوان چوپان، ناامید از خانه‌ی آن پیرزن خارج شد و با خود عهد کرد که دیگر هرگز به خواب‌ها اهمیتی ندهد. همچنین به خاطر آورد که باید در طول روز به چند کار برسد؛ به دکان بقالی رفته و مقداری مواد غذایی خریداری کند. 

شنیده‌ام خانه‌ها را رنگ می‌کنی!

 بخشی از وجودِ فرانک شیرن مدت‌ها بود که می‌خواست سنگینیِ این راز را از سینه‌اش بردارد. سال ۱۹۷۸ شایعه شده بود که فرانک شیرن درحالی‌که احتمالاً تحت‌تأثیر نوشیدنی‌های الکلی بوده، از طریق تلفن به استیون بریل، نویسندهٔ کتاب کامیون‌داران، همه‌چیز را اعتراف کرده.

بلندی های بادگیر

با خود می‌اندیشم: ای مرد بدبخت! تو نیز مانند سایر همنوعانت قلبی در سینه‌ات می‌تپد و اعصابی داری که در برابر غم‌ها و شادی‌ها حساسیت نشان می‌دهد. چرا بیهوده سعی می‌کنی عکس العمل قلب اعصابت را از شنیدن خبر این فاجعه پنهان داری؟