برای بستن ESC را بزنید

یادداشت‌های زیرزمینی

آدم‌های مستقل و کارامد برای این فعال به نظر می‌رسند که به واقع احمق هستند و ذهن محدودی دارند. چه طور بگویم؟ آهان! آنها بخاطر عقل محدود، دم دستی‌ترین دلایل را که ممکن است دلایل درجه دوم و سوم باشد، به جای دلایل اصلی می‌گیرند.

مردن

 می‌خواست خوشبخت باشد، یا دست‌کم سرمست. ناگهان، به‌گونه‌ای کاملا نامنتظر، حسی نو در درونش سربرداشت؛ حسی که معجزه‌آسا برایش رهایی به ارمغان می‌آورد: این‌که در این لحظه برای خودکشی به تصمیمی خاص نیاز نداشت.

دوست بازیافته

پدرم از صهیونیسم نفرت داشت. حتى فکر وجود چنین مشربى به نظرش احمقانه مى رسید. بازخواهى سرزمین فلسطین پس از دو هزار سال به نظرش همان قدر بى معنى مى رسید که مثلا ایتالیایى ها خواستار پس گرفتن آلمان باشند چرا که زمانى نیروهاى روم باستان آن را اشغال کرده بودند.

کافکا در کرانه

در زندگی هرکس یک جا هست که از آن بازگشتی در کار نیست. و در موارد نادری نقطه‌ای است که نمی‌شود از آن پیشتر رفت. وقتی به این نقطه برسیم، تنها کاری که می‌توانیم بکنیم این است که این نکته را در آرامش بپذیریم. دلیل بقای ما همین است.

صبحانه در تیفانی

و این کار را هم کردم، گرچه اصلا دلم نمی خواست. اما راستش شجاعت آن را نداشتم که نامه را سر به نیست کنم یا اراده ی این را که اگر هالی با ترس و لرز پرسید آیا خیلی اتفاقی خبری از ژوزه دارم یا نه، نامه را در جیبم نگه دارم و به او ندهم.